X
تبلیغات
شاعران

شاعران

مطالبی دربارهی دانشمندان

زندگینامه ی وصال شیرازی

زندگینامه وصال شیرازی

ابواحمد محمد شفیع ملقب به میرزا کوچک فرزند محمد اسمعیل متخلص به وصال از شعرا و ادیبان و خوش نویسان معروف شیرازی عصر خویش بود. جد سوم او در زمان سلاطین صفویه عامل گرمسیرات فارس بود و جدش میرزا شفیع در دستگاه نادرشاه سمت دبیری داشت. پس از سپری شدن دوران قدرت زندیه میرزا شفیع چندی با پریشانی زندگانی کرد ودر تنگدستی درگذشت. او فرزندان چهارگانه اش میرزا قاسم از مشایخ سلسله ذهبیه بود میرزا اسمعیل در خط و رقوم و سیاق همتا نداشت. وی از ابتدای جوانی از کار دولتی کناره گیری کرد و به آذربایجان رفت و سپس به شیراز بازگشته دختر میرزا عبدالرحیم شاعر شیروانی را به زنی گرفت. از این ازدواج، وصال شیرازی در سال ۱۱۹۷ به دنیا آمد. دیری نپایید که وصال یتیم شد و پدر مادرش سرپرستی او را برعهده گرفت. پدر مادر نیز پس از دو سال درگذشت و تربیت میرزا کوچک را خالوی او میرزا عبداله تکفل نمود. میرزا عبداله خطی متوسط داشت و از راه نوشتن قرآن امرار معاش می‌کرد.

وصال چون به سن تمیز رسید به درویشی و فقر مایل گردید و در طلب مردی کامل بود تا دست ارادت بدامان میرزا ابوالقاسم سکوت زد.

وصال با وجودی که سلاطین و فرمانروایان به منادمتش راغب بودند کمتر گرد این گونه مجالست‌ها می‌گشت و از راه کتابت قرآن مجید نیاز مادی خود را برطرف می‌ساخت. وی به فرزندان خود می‌گفت شعر نیکو صنعت است ولی شاعری حرفه زشتی است زیرا آن دریایی از دانش و فنی از حکمت است و این نوعی گدایی.

دو روز ایام هفته را صرف تدریس به عموم می‌کرد. در سن شصت و چهار سالگی چشمش به آب مروارید مبتلا شد و یکسال نابینا بود. پس از آن طبیبی از کرمانشاه چشمش را میل زد و چشمش معالجه شد. وصال چنان به مطالعه عشق داشت که بعد از معالجه چشم فوراً مطالعه را از سر گرفت و همین امر باعث شد مجدداً نابینا گردد. در سال ۱۲۶۲ به رحمت ایزدی پیوست و در بقعه شاهچراغ در شیراز، در جوار مدفن مرشد خود میرزای سکوت مدفون شد.

دیوان اشعار وصال نزدیک به سی هزار بیت دارد. وصال در مرثیه سرایی از تمام شعرا گوی سبقت ربود. وصال شیرازی شش پسر داشت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:46  توسط سیاوش قهرمانی  | 

زندگینامه جامی

زندگینامه جامی

نياي جامي دانشمند پارسي بود از محله ي دشت درولايت اصفهان وظاهرا در اواخر عمر به خراسان امده
بود .پدر جامي هم- که نظام الدين احمد دشتي خوانده مي شد- در ولايت جام قاضي بود و با تقوي و
حرمت مي زيسث. عبدالرحمن – که بعدها نورالدين و عمادالدين لقب گرفت – بسال817 در خرجردجام
بدنيا آمد. درکود کي همراه پدر به هرات آمد وچندي بعد در مدرسه نظاميه انجا اقامت گزيد . درين شهر
چنانکه در ان روزگاران رسم بود، زبان عربي و فنون بلاغت و علوم شرعي را از استادان وقت فرا گرفت.
پس از ان به حکمت روي اورد و با شوق وعلاقه بمطالعه کتب پرداخت . چندي بعد ب سمرقند رفت
ودرانشهر که بروزگار شاهرخ والغ بيگ مرکز دانشمندانعصر بود بکسب دانش پرداخت . درهمين دوره ي
دانشجويي، بقوت حافظه و قدرت استدلال خويش بعضي استادان خود را نيز در مبا حثه مغلوب کرد و
همين نکته موجب مزيد شهرت او شد. دربازگشت به هرات شوقي به تصوف يافت. به سعد الدين
کاشغري پيوست ودرطريقتنقشبنديه درامد. خواجه کلان پسر سعدالدين دخترخويش بدو داد واين جاه
وقدر وي را درنزد اهل هرات بيفزود. بعد از سعد الدين نيزکه خلافت نقشبنديه به خواجه عبيدالله احرار
رسيد جامي به وي دست ارادت داد. حتي براي ديدار او به مرو وسمر قند سفر کرد. در طي اين مسافرت
ها همهجا با تکريم وتجليل دانشمندان وعارفان مواجه بود ، همه جا در خانقاه هاو مدرسه ها باحرمت
واکرام تلقي مي شد واقوال واثار اومورد تحسين مي گشت. نام اوران عصر که غالبا شاهد قدرت وغلبه
وي بودند، خيلي زود ناچار شدند بفضيلت او اعتراف کنند. درنيمه دوم عمري کهبيشتر ان در هرات گذشت
،جامي دانشمندي بلند اوازه بود. به هرچيز دانستني علاقه مي ورزيد ودرهر چيز که مي دانست بر ديگر
مدعيان برتري داشت.از صرف ونحو وعروض وموسيقي گرفته تا فقه وحديث وحکمت وعرفان همه چيز مورد
علاقه او بود ودرهمه چيز کتابي ورسا له يي تاليف کرده بود.از اينها گذشته قريحه شاعري نيز داشت و
مثل شاعران معاصر خويش ميتوانست با هنر هاي گوناگون که داشت توجه پادشاهان و شاهزادگانعصر
را-که همه بشعر و هنر علاقه يي صادقانه مي ورزيدند- بخود جلب کند. اما وقار و بي نيازي عالمانه او را از
ستايشگري دور داشت.با آنکه هنر هاي او از رياضي و معما و حکمت گرفته تا شعر و انشاء مورد توجه و
علاقه شاهزادگان وقت بود ؛ وي تا حدي که ممکن بود از ستايشگري و ممدوح جوئي خودداري کرد . اما
همين نکته سبب مزيد حشمت و شهرت او شد . بي نيازي و آزادگي او اميران و شاهزادگان عصر را
طالباو کرد.روشني فکر و حضور ذهن او نيز که صحبت او را لطائف و بذله ها مي آگند بيشتر موجب علاقه
معتقدان در حق وي گشت.ازين رو بي آنکه وي خود بطلب شهرت و نفوذ بر آمده باشد شهرت و نفوذ بدر
خانه اش آمد. در آثار معاصران نام اومثل نام يک پادشاه ياد مي شد و آنچه دولتشاه , امير عليشاه , بابر ,
واصفي , فخر الدين صفي , عبدالغفور لاري , و سام ميرزا , درباره وي نوشته اند حکايت از همين قبول و
شهرت بي سابقه او دارد.درين زمان خانواده وي از جهت دانش و تقوي در همه هرات اهميت بسيار
داشت . برادرش محمد که در حيات وي در گذشت اديب و فاضل و موسيقي دان بود. خواهر زاده اش
هاتفي خرجردي که غالبا در مسافرت بود بشاعري شهرت داشت . پدر زنش خواجه کلان از بزرگان
نقشبنديه و پسر سعد الدين کاشغري بود. خواهر زنش را فخرالدين صفي شاعر و واعظ و نويسنده گرفته
بود و بدينگونه وي با ملا حسين کاشفي واعظ و نويسنده نام آور عصر نيز منسوب بود . امير عليشاه
نوائي وزير و امير مشهور نيز با وي دوستي داشت و مثل شاگرد و خويشاوند او بود شاعران و اديبان و
صوفيان فقيهان هرات با وي بحرمت و ادب سلوک ميکردند و خود وي بيشتر اوقات را در کادر مطالعه و
تاليف و تصنيف ميگذاشت. غير از ديوانهاي شعر و مثنويات گونه گون کتابها و رساله هاي بسيار نيز در
رشته هاي مختلف پديدميآورد .بيش از چهل , پنجاه رساله و کتب ازين گونه بوي نسبت داده اند که در
آنها از نحو و عروض و قافيه و معما گرفته تا فقه و حديث و تفسير و کلام مجال بيان يافته است. نقد
النصوص در شرح فصوص ابن عربي ,نفحات الانس در ذکر احوال مشايخ و بر اساس طبقات الصوفيه ,
اشعه اللمعات در شرح لمعات عراقي , و بهارستان در تقليد از گلستان شيخ را ازين جمله مخصوصاً بايد
نام برد .بعضي از اين لحاظ او را با ابن عربي برابر ميشمرد. در شصت سالگي به عزيمت حج از خراسان
بيرون آمد و چهار ماه در بغداد ماند اما در آنجا گرفتار تهمت و تعصب عوام شيعه شد و در يک مجلس انبوه
ناچار شد خود را از اسناد عداوت نسبت بخاندان پيغمبر که مخالفانش بوي داده بودند تبرئه کند. اين
مجلس اگر چند وي را غالب نشان داد اما بغداد و متعصبان آن را در نظر وي سخت منفور کرد . از بغداد
جامي به کربلا و نجف رفت و سپس راه حجاز پيش گرفت. در بازگشت از حج چندي در دمشق و حلب
توقف کرد . در حلب سلطان عثماني وي را به روم دعوت کرد اما شيخ راه آذر بايجان پيش گرفت در آنجا
نيز اوزن حسن وي را به اقامت در تبريز دعوت کرد.جامي نپذيرفت و ملازمت مادر پير خويش را که درين
سفر با وي بود بهانه آورد. ورود او به هرات موجب مسزات اهل هرات-خاصه سلطان و امير- گشت .
باقيمانده عمر را شاعر در هرات به انزوا و مطالعه يا با فاضه و معاشرت با شاگردان و معتقدان خويش بسر
برد. يک بار هم براي ملاقات خواجه عبيدالله بسمرقند رفت , زندگي او در سادگي و وارستگي تمام
ميگذشت . مجلس او اگنده از لطف و ظرافت بود . فخرالدين صفي که خويشاوند اوست فصلي از کتاب
لطائف الطوايف خود را به لطايف وي اختصاص داده است. بعد از وفات او نيز امير عليشير کتابي-نامش
خسمه المتحيرين- در بيان حالات و مقامات وي نوشت .
جامي در شاعري آوازه بلند داشت اما در حقيقت شاعري را فرود شان خويش ميديد و گه گاه از آن اظهار
ملال ميکرد. با اينهمه در شاعري-بيش و کم – سرآمد معاصرانخويش بود. توجه بصنعت و اصرار در اطناب
شعر او را غالباملال انگيز کرده است . با ايتهمه قدرتي که در بيان تعاليم . افکار صوفيه و مهارتي که در
ترجمه مضامين عربي بشعر فارسي دارد.قابل توجه است. اما بهر حال وي را شاعري قوي , مبتکر , و
آفريننده نمي توان شناخت آنچه نام وي راشاعري قوي , مبتکر و آفريننده نمي توان شناخت . آنچه نام
وي را در شاعري بلند آوازه کرد ظاهراً شهرت دانش و جاه او بود . البته شعر وي از آنچه در آن زمان ار يک
عارف و ملا توقع ميرفت برتر بود با اينهمه هيجان و شوري که در سخن شاعران واقعي هست در کلام اين
ملاي مدرسه ديده نميشد. جواني او در مدرسه و در لا بلاي اوراق کتابهاي اهل مدرسه تباه شده بود و
اگر در وجود وي هرگز قريحه قريحه يي واقعي بود آن را در خاموشي خانقاه ها و در غوغاي مدرسه ها گم
کرده بود . با اينهمه آن حس چالشگري و پيکارجوئي که در زير رواق مدرسه ها اقران او را واداشته بود تا با
فقيهان «لم و لا نسلم در اندازند»* و متکلمان را در بحث و جدل مغلوب کنند وي را بمعارضه با شاعران
علي الخصوص شاعران نامدار – نيز کشانده بود . شاعري او يک نياز دروني و يک حاجت روحاني نبود
نوعي تفنن و تمرين طالب علمانه بود . محرک وي درد و شوري نبود که با طوفان و جهش الهام و هيجان
بيرون بريزد و بشعر تبديل شود فکر طبع آزمايي و قدرت نمايي ملايي بود که در قلمرو و شعر نيز – مثل
قلمرو علم – نمي خواست هيچکس رااز خود برتر ببيند. از اين رو ست که شعر وي غا لبا جزتقليد کلام
استادان کهن چيزي نشد و بعضي بدخواها ن وي را بسرقت اشعار قدما متهم کرده اند . اين تهمت البته
گزاف است ليکن درحقيقت کلام او از آن لطيفه يي کهشعر واقعي است غا لبا خالي است واز شعر جز
صورت ظاهري ندارد. شعري نيست که مثل سيل تيره وخروشا ني بجوشد وپيش برود واز ميان صخره ها
وسنگهاي وحشي کوره راههاي بدعت راه تازه ايي پديد آورد ، سخني است که روشن اما ارام و بي
سروصدا مثل جويباري که ازدشت هموار ميگذرد حرکت ميکند ودر بستر شناخته ي سنت هاي کهن راه
خود را پيش مي گيرد. نه از شنت هاي کهن سرمي پيچد و نه چيز تازه اي پديد مي اورد. در چنين شعري
نه اوجي هست نه عمقي . مثل شعر استادان ادب است ،بي عيب و بي رمق.
يکسالي قبل از وفات ريا،بخواهش امير علي شير ديوان هاي خود را بتقليداز اميرخسرودرسه دفتر مرتب
کرد : فاتحه الاشباب حاوي اشعار دوران جواني , واسطه العقد شامل اشعار اواسط عمر , و خاتمه الحيات
مشتمل بر اشعار دوران پايان زندگي . درين ديوانها البته هم قصايد و غزليات هست , هم مقطعات
ورباعيات . اما غالب آنها چيزي جز تقليد از خسرو و حافظ و سلمان و ديگران نيست . با اينهمه از مطالعه
آنها تحول فکر و ذوق شاعر را ميتوان دريافت . گذشته ازين شعر او در بيان مقاصد صوفيه روشني خاصي
دارد . هيچ يک از شاعران دوره قديم صوفي انديشه وحدت وجود را بدرستي و روشني او بيان نکرده است
چانکه کلام شاه نعمه الله ولي درين باب لطف و رنگ شاعرانه ندارد و شعر شمس مغربي هم از روشني
بيان جامي بي بهره است .
هفت اورنگ او هم در واقع تخته مشقي است که شاعر در آن غالباً سبک خسرو و نظامي را تمرين کرده
است . تحفه الاحرار جز تقليدي از تقليدي از مخزن الاسرار نظامي نيست . در همان شيوه است , با
همان گونه خطابهاي عرفاني و قصه هاي اخلاقي . ليلي و مجنونش هم با آنچه نظامي و امير خسرو و
درين بابگفته اند تفاوت ندارد . همان وزن است و همان شيوه . جز آنکه بر روايات عربي بيشتر تکيه دارد و
تأثيرديوان منسوب به قيس بني عامر در آن بيشترست . در چند مثنوي هم سعي کرده است تا از تقليد
از مخزن الاسرار يافته است و در يوسف و زليخا حکايت تازه يي جهت تتبع خسرو و شيرين پيدا کرده
است . اين داستان که ازقرآن گرفته شده است و غير از جامي نيز بعضي شاعران آن را نظم کرده اند بر
خلاف بيشتر قصه هاي عشقي , آنکس که در آتش محرمان و تمنا مي سوزد زن است اگر چه مرد نيز
نوبت خويش را از دست نميدهد . گذشته ازين دو مثنوي که شاعر در آن تا حدي از تقليد صرف رسته
است خردنامه اسکندري او نيز جالب است . چون بر خلاف اسکندر نامه نظامي و امير خسرو و جنگ نامه
نيست خرد نامه است . گزارش گفت و شنود هاي حکيمانه است که بين اسکندر و فيلسوفان يونان رفته
است يا سخناني که اين فيلسوفان در مرگ عبرت انگيز اسکندر گفته اند . درين سخن ها جاي انعکاس
صداي سعدي نيز به گوش ميرسد . سلسله الذهب از حيث صورت و معني يادآور حديقه سنايي است .
مثل همان کتاب طرح و نقشه روشني هم ندارد اما مطالب آن روي هم رفته عبارتست از بيان اسرار و
رموز شريعت و طريقت و نيز مثل آن مشحون است از قصه ها و تمثيلات . درست است که در بعضي قصه
هاي آن - چون داستان عتيبه و ريا – انعکاس صداي نظامي در هفت گنبد تکرار ميشود ليکن طرح کتاب
چيزيست بين حديقه و بوستان . يک مثنوي کوچک نيز در اين هفت اورنگ عارف جام هست که با وجود
ظاهر محقر اهميت آن بسيارست : سلامان و ابسال . اين يک داستان رمزي است که در وزنمثنوي ملاي
روم سروده شده است وشاعر در طي آن قصه يي فلسفي را که از سلسله کتب هرمسي بود است و
ظاهراً از روي يک ترجمه منسوب به حنين بن اسحق , بنظم فارسي در آورده است . درين داستان
سلاماني جواني است که ولادت او بي واسطه مادر و پدر روي داده است و هرمانوس پادشاه يونان او را
بکمک و ارشاد يک حکيم پرورده است و به فرزند گرفته است . سلامان بدام محبت دايه خويش – ابسال
نام – گرفتار ميشود و اين عشق شگفت بي تناسب آنها را واميدارد که از دست هرمانوس بگريزد اما شاه
بکمک جام گيتي نماي خويش آنها را باز مي يابد و آخر براي آنکه سلامان را ازين محنت خلاصي دهد
ابسال را درون يک آتش جادويي هلاک ميکند بين اين روايت و آنچه حنين گفته است البته تفاوت هست .
چنانکه سلامان و ابسال بابن سينا نيز با اين هردو تفاوت دارد . در داستان جامي سلامان کنايه است از
روح و نفس ناطقه که مبتلاي تن شده است و رهايي او از اين دامتعلق بدان بسته است که تن نابود
شود و از ميان برود . جامي در نظم اين داستان بشيوه مثنوي جلال الدينسخن رانده است و قصه در قصه
آورده است با آنکه اطناب در جزئيات و آوردن قصه ها و تمثيلات گوناگون در طي حکايت تا حدي آن را ملال
انگيز کرده است , داستان خالي از لطف و عمق نيست اين قصه فلسفي بفرانسوي و انگليسي هم
ترجمه شده است و شيوه رمزي آن اهميت خاص دارد . از يک نظر اين اثر کوچک جامي را شايد بتوان
عميق ترين اثر او دانست.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:42  توسط سیاوش قهرمانی  | 

زندگی نامه ی فردوسی

فردوسی، ابوالقاسم منصوربن حسن
شاعر حماسه سرا
سال و محل تولد: 329/330 - طوس مشهد
سال و محل وفات: 411/طوس مشهد


زندگينامه: حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ (329 ـ 411 ه. ق) حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌ ايران‌ است‌ كه‌ بقولي‌ همانند او را تاكنون‌ مادر فلك‌ نزاييده‌ است‌. مقام‌ فردوسي‌ در زنده‌ نمودن‌ تاريخ‌ ايران‌ و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ زمين‌ و همچنين‌ دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌ بسيار شامخ‌ است‌ و از اين‌ روي‌ او را شاعر ملي‌ ايران‌ خوانده‌اند. زندگي‌ اين‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ايران‌ در هاله‌اي‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌; براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از نسل‌ اين‌ ايرانيان‌ اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌ ايران‌ بود. حكيم‌ در اوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اينكه‌ در باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نيز داشته‌ است‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ بود كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.
 در آن‌ عهد سرزمين‌ كهنسال‌ ايران‌ بتدريج‌ زمينه‌هاي‌ استقلال‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد و حكومت‌هاي‌ محلي‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ سرزمين‌ ما بويژه‌ شرق‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند پرچمدار اين‌ نهضت‌ بزرگ‌، كه‌ يكي‌ از بخش‌هاي‌ آن‌ توسعه‌ و غناي‌ زبان‌ فارسي‌ بود، به‌ شمار مي‌رفتند. در راستاي‌ اين‌ تلاش‌ گسترده‌ براي‌ تجديد حيات‌ ملي‌ و ادبي‌ ايران‌، در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجري‌ قمري‌ تلاش‌هايي‌ جدي‌ براي‌ گردآوري‌داستان‌هاي‌ ملي‌ و باستاني‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نيز كه‌ اين‌ داستان‌ها را در قالبي‌ از اشعار تنظيم‌ كرده‌ بودند بوجود آمد. حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و در ايام‌ فراغت‌ و صفا اشعاري‌ سرايش‌ مي‌داد. وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار ايران‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. از ميزان‌ دانش‌ و نحوه‌ سوادآموزي‌ حكيم‌ اطلاع‌ چنداني‌ در دست‌ نيست‌ ولي‌ به‌ حكم‌ آنكه‌ در شاهنامه‌ اطلاعات‌ فراواني‌ در باب‌ ادبيات‌ عربي‌، شعر و ادب‌ پارسي‌، تاريخ‌، فلسفه‌، كلام‌،حديث‌ و قرآن‌ ارائه‌ نموده‌ است‌ مشخص‌ مي‌گردد كه‌ حكيم‌ فردوسي‌ در اوان‌ زندگي‌ خويش‌ مطالعات‌ فراوان‌ كرده‌ است‌ و احوال‌ امم‌ و امثال‌ و حكم‌ را خوانده‌ و با معارف‌ اسلامي‌ بخصوص‌ با قرآن‌ آشنايي‌ كامل‌ داشته‌ است‌. حكيم‌ظاهرا به‌ زبان‌ پهلوي‌ ساساني‌ و فنون‌ جنگ‌ و رزم‌ نيز آگاه‌ بوده‌ است‌. استاد طوس‌ در موقعيت‌ بسيار خطير و حساسي‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ همت‌ گماشت‌، چرا كه‌ هر چند سلطه‌ اعراب‌ بر ايران‌ بويژه‌ بخش‌ شرقي‌ آن‌ بسيار ضعيف‌ شده‌ بود و چند حكومت‌ محلي‌ نيز همچون‌ سامانيان‌ و آل‌ بويهدر شرق‌ و مركز و شمال‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند ولي‌ جنگ‌ و كمشكشهاي‌ داخلي‌ بين‌ اين‌ حكومت‌ها نشانه‌هايي‌ تلخ‌ بود بر زوال‌ و انحطاط اين‌ سلسله‌هاي‌ ملي‌ ايراني‌ و روي‌ كار آمدن‌ فاتحان‌ قدرتمند بيگانه‌. از اين‌ روي‌ فردوسي‌ كه‌ به‌ رسالت‌ عظيم‌ خود پي‌ برده‌ بود سعي‌ كرد مجموعه‌ عظيمي‌ فراهم‌ آورد كه‌ براي‌ هميشه‌ در خاطره‌ ايرانيان‌ باقي‌ ماند و تاريخ‌ و زبان‌ و هويت‌ و مليت‌ ايراني‌ را دوباره‌ زنده‌ كند.(1) وي‌ در ابتداي‌ كار بر سرمايه‌ خود و حمايت‌ تني‌ چند از دوستانش‌ همچون‌ حسين‌ قتيب‌ حاكم‌ طوس‌ و بزرگان‌ آن‌ ولايت‌ علي‌ ديلم‌ وبودلف‌ تكيه‌ كرد و حاكم‌ طوس‌ براي‌ تشويق‌ او، شاعر را از پرداخت‌ ماليات‌ معاف‌ نمود. تلاش‌ بي‌وقفه‌ حكيم‌ در مرحله‌ اول‌ آن‌ بيست‌ سال‌ تمام‌ به‌ درازا كشيد و وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ ايراني‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. تاريخ‌ پايان‌ رسانيدن‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ حكيم‌ در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌. شاعر كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ و همراز بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ خود رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ رابه‌ سوي‌ آن‌ جلب‌ نمود. سلطان‌ محمود پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بود ولي‌ در ابتداي‌ كارحكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد و در شرايطي‌ كه‌ در تلاش‌ بود تركان‌ آل‌ افراسياب‌، متحدان‌ پيشين‌ خود در برانداختن‌ سامانيان‌، را از قلمرو حكومت‌ خويش‌ بيرون‌ راند تلاش‌ كرد از كتاب‌ شاهنامه‌ براي‌ تهييج‌ احساسات‌ ملي‌ ايرانيان‌ عليه‌ تركان‌ آل‌ افراسياب‌ (كه‌ مطابق‌ روايات‌ ملي‌ ايران‌ از نژاد تورانيان‌ به‌ شمار مي‌رفتند) بهره‌ جويد. سلطان‌ محمود پس‌ از مدتي‌ موفق‌ به‌ شكست‌ آنها شد و لذا روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌(2) به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود.فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ايران‌ به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرورسلطان‌ محمود آگاه‌ بود چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ ايراني‌ پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌ محمود سرود. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ وهجويه‌ صد بيتي‌ او را نيز به‌ يكصد هزار درم‌ خريد و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ رابه‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌.(3) جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.(4) بزرگ‌ترين‌ شاهكار پير فرهيخته‌ طوس‌ شاهنامه‌ او بودكه‌ با وجود گذشت‌ دهها قرن‌ همچون‌ سندي‌ از افتخاربرفراز گنبد رفيع‌ زبان‌ و ادب‌ فارسي‌ مي‌درخشد و همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد فردوسي‌ با نگارش‌ اين‌ كتاب‌ ارزنده‌ و عظيم‌هويت‌ ملي‌ ايرانيان‌ را به‌ آنها باز شناساند و زبان‌ شيرين‌ فارسي‌ را نه‌ تنها از انحطاط نجات‌ داد بلكه‌ به‌ آن‌ اعتبار ورونق‌ وافري‌ بخشيد. اساس‌ شاهنامه‌ نويسي‌ يعني‌ توصيف‌ زندگي‌ شاهان‌ و پهلوانان‌ ايران‌ به‌ روزگاران‌ باستان‌ ايران‌ باز مي‌گردد و ظاهرا در دوره‌ هخامنشيان و ساسانيان كتابهايي‌ از اين‌ دست‌ موجود بوده‌ است‌. سنت‌ شاهنامه‌ نويسي‌ پس‌ از اسلام‌ و در دوره‌ حكومت‌ سامانيان‌ مجددا رونق‌ گرفت‌ و شاهنامه‌هايي‌ همچون‌ شاهنامه‌ مسعودي‌ مروزي‌، شاهنامه‌ ابوالمؤيد بلخي‌، شاهنامه‌ ابوعلي‌ بلخي‌ و شاهنامه‌ ابومنصوري‌ و شاهنامه‌ دقيقي‌ بوجود آمدند كه‌ ماخذ اين‌ شاهنامه‌ها همان‌ داستان‌هاي اوستايي و كتاب‌هاي‌ پهلوي‌ همچون‌ خوتاي‌نامك‌ (خداي‌ نامه‌) بوده‌ است‌. فردوسي‌در سال‌ 365 ه.ق‌ با مطالعه‌ اين‌ شاهنامه‌ها دل‌ به‌ نظم‌ شاهنامه‌اي‌ عظيم‌ كه‌ تمامي‌ داستان‌هاي‌ ملي‌ ايران‌ رادربرگيرد سپرد و تلاش‌ سترگ‌ خود را كه‌ مي‌رفت‌ ملتي‌ را به‌ شعر و قلم‌ زنده‌ نگاه‌ دارد آغاز نمود. در شاهنامه‌، حكيم‌ طوس‌ پس‌ از نعت‌ خداوند توصيف‌ دانش‌ و خرد و مدح‌ پيامبر اسلام‌(ص‌) و يارانش‌ از كيومرث‌ آغاز كرده‌ و پس‌ از نام‌ بردن‌ شرح‌ زندگي‌ پنجاه‌ پادشاه‌ داستاني‌ و تاريخي‌ و حالات‌ و رزم‌ و بزم‌ پهلوانان‌ و وزيران‌ آنان‌ كتاب‌ خود را با شكست‌ يزدگرد سوم‌ ساساني‌ و فتح‌ ايران توسط اعراب‌ به‌ پايان‌ مي‌رساند. داستان‌ پادشاهي‌ منوچهر و بيان‌ آغاز تمدن‌ بشر، ضحاك‌، كاوه‌ آهنگر، فريدون‌، سام‌، زال‌، رستم‌، نوذر، افراسياب‌، جنگ‌هاي‌ ايرانيان‌ و تورانيان‌،كيكاووس‌، هفت‌ خوان‌ رستم‌، سهراب‌، سياوش‌، كيخسرو، بيژن‌ و منيژه‌، ظهور زرتشت‌، اسكندر و اشكانيان‌ و ساسانيان‌ هر يك‌ از داستان‌هاي‌ بسيار زيبا، شيرين‌ و جذاب‌ شاهنامه‌ مي‌باشند كه‌ خواننده‌ را به‌ عمق‌ تاريخ‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ برده‌ و غرور و افتخارات‌ بزرگ‌ ايرانيان‌ را به‌ آنان‌ باز مي‌شناسانند. شاهنامه‌ اگرچه‌ در بادي‌ امر داستان‌رزمي‌ ايران‌ است‌ ولي‌ حكيم‌ فردوسي‌ در لابه‌لاي‌ اين‌ اشعار رزمي‌ معاني‌ باريك‌ و مطالب‌ عالي‌ فلسفي‌ و اجتماعي‌ واخلاقي‌ بسياري‌ را بيان‌ كرده‌ است‌ كه‌ جذابيت‌ اين‌ كتاب‌ بزرگ‌ را دو چندان‌ ساخته‌ است‌. نتيجه‌هاي‌ اجتماعي‌ واخلاقي‌ كه‌ سخن‌سراي‌ حكيم‌ از داستان‌هاي‌ شگفت‌ شاهنامه‌ گرفته‌ است‌ و سخنان‌ عبرت‌انگيز و پندهاي‌ سحرآميزي‌ كه‌ مي‌دهد هر يك‌ نشان‌ و گواهي‌ است‌ از اينكه‌ جهان‌ و شكوه‌ جهان‌ گذراست‌ و انسان‌ بايد در اين‌ عمردو روزه‌ دلاور و بخشنده‌ و فداكار و راستگو و دستگير و نيكوكار باشد. حكيم‌ طوس‌ از طريق‌ پندهايي‌ كه‌ از زبان‌ پهلوانان‌ و شاهان‌ و دانشمندان‌ مانند اندرز منوچهر و نوذر و كيخسرو به‌ ايرانيان‌ و وصيت‌ اين‌ شاه‌ به‌ گودرز و زال‌ ورستم‌ و... و سخنان‌ پرمغز بزرگمهر آورده‌ است‌ حكمت‌ عملي‌ را به‌ خوانندگان‌ خود آموخته‌ و آن‌ را سرمشقي‌ براي‌ زندگاني‌ بشر در نظر گرفته‌ است‌.  سخن‌ سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ همچنين‌ در شرح‌ گاه‌نشيني‌ و تاجگذاري‌ شاهان‌ بزرگي‌ همچون‌ ‌گشتاسب و شاپور و بهرام‌ و قباد و نوشيروان‌ و هرمز از زبان‌ آنان‌ به‌ نيايش‌ خداوند و ستايش‌ راستي‌ و گسترش‌ داد و دانش‌ پرداخته‌ و دستور زندگاني‌ توأم‌ با صلح‌ و آرامش‌ و عدالت‌ را كه‌ مي‌توان‌ براي‌ تمامي‌ جهانيان‌ سرمشق‌ قرار گيرد در اختيار انسان‌ها گذارده‌ است‌. حكيم‌ با وجود اينكه‌ شرح‌ رزم‌ و پيكار و دشمني‌هاي‌ اقوام‌ و ملل‌ را گفته‌ است‌ ولي‌ روح‌ بزرگ‌ او جهان‌ رابا نظر وحدت‌ ديده‌ است‌ و ستيزه‌جويي‌هاي‌ بشر را دليل‌ ناداني‌ آنان‌ برشمرده‌ است‌. او حقيقت‌ اديان‌ را مانند خود خداوند يكي‌ دانسته‌ است‌ و خصومت‌هاي‌ ملل‌ را بر سر دين‌ ابلهانه‌ توصيف‌ كرده‌ واز تفرقه‌هاي‌ بي‌مايه‌ مردم‌ با تأثر ياد نموده‌ است‌. با اين‌ حال‌ و عليرغم‌ احترام‌ فردوسي‌ به‌ اديان‌ ايران‌ باستان‌،فردوسي‌ ايمان‌ عميق‌ خود به‌ اسلام‌ و تعلقش‌ به‌ مذهب‌ تشيع‌ و اهل‌ بيت‌(ع‌) را بارها آشكار ساخته‌ است‌. پير طوس‌ در شاهكار بزرگ‌ خود احساسات‌ بشري‌ را با سخنان‌ زيبا و عبارتهاي‌ دلربا و دل‌انگيزي‌ تصوير و تعبير نموده‌ و نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ در خلق‌ صحنه‌هاي‌ عاشقانه‌ نيز به‌ همان‌ ميزان‌ صحنه‌هاي‌ رزم‌ و نبرد تبحر و تسلط دارد. سخن‌ در باب‌ شاهنامه‌ و اهميت‌ آن‌ بسيار است‌ و دريغا كه‌ محدوديت‌ اين‌ مقال‌ اجازه‌ بحث‌ بيشتر را در اين‌ خصوص‌ نمي‌دهد. اين‌ ديوان‌ ارجمند شعر و ادب‌ فارسي‌ سند ملت‌ ماست‌ و داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ شاهنامه‌ به‌ تك‌ تك‌ ايرانيان‌ درس‌ شجاعت‌ و عفت‌ و فداكاري‌ و ميهن‌دوستي و وفا مي‌آموزد. شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ داستان‌هاي‌ اين‌ كتاب‌ جاوداني‌ با وجود گذشت‌ قرن‌ها و قرن‌ها هنوز در گوشه‌ و كنار ايران‌ از پايتخت‌ تا دورافتاده‌ترين‌ شهرها و روستاها در منازل‌ و قهوه‌خانه‌ها و چادرهاي‌ ايلات‌ و عشاير به‌ شيوه‌ نقالي‌ جاري‌ مي‌شود و مردم‌ ايران‌ را ازهر نژاد و طايفه‌ و دين‌ و مذهب‌ شيفته‌ روح‌ بلند و دلاوري‌هاي‌ پهلوانان‌ ايران‌ و عواطف‌ انساني‌ آنها مي‌نمايد. ابياتي‌ وي در شاهنامه‌ خود گوياي‌ بلندي‌ نظر و آزادگي‌ روح‌ فردوسي‌ و تسلط شگرف‌ او در آرايش‌ صحنه‌ها،گزينش‌ كلمات‌، تركيب‌ استادانه‌ اجزاي‌ جملات‌ و ارايه‌ تصاوير متناسب‌ با موضوع‌ و صور حسي‌ خيال‌ است‌. -----------------------------------------> 1- براساس‌ داستاني‌ مشهور كه‌ دولتشاه‌ سمرقندي‌ نيز در تذكره‌ خود از آن‌ ياد كرده‌ است‌ آغاز تأليف‌ شاهنامه‌ فردوسي‌ به‌ دوران‌ حكومت‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ و اقدام‌ او در زنده‌ نگهداشتن‌ داستان‌هاي‌ ملي‌ ايران‌ باز مي‌گردد. براساس‌ اين‌ افسانه‌ سه‌ شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي‌، روزي‌ در غزنه‌ گردهم‌ نشسته‌ و سرگرم‌ گفتگو بودند. در اين‌ حال‌ مردي‌ بيگانه‌ از نيشابور بدان‌ جا رسيد و چنان‌ مي‌نمود كه‌ آهنگ‌ مجلس‌ آنان‌ دارد. عنصري‌ كه‌ از ورود اين‌ روستايي‌ بيگانه‌ دلخوش‌ نبود و او را مخل‌ مجلس‌ انس‌ مي‌ديد، گفت‌: (اي‌ برادر، ما شاعران‌ دربار شاهيم‌ و جز شاعران‌ هيچكس‌ را در اين‌ مجلس‌ راه‌ نيست‌. اينك‌ هر يك‌ از ما مصراعي‌ بر قافيه‌اي‌ يكسان‌ مي‌سرائيم‌. اگر تو نيز مصراع‌ چهارم‌ آن‌ رباعي‌ را ساختي‌ در جمع‌ ما تواني‌ بود.) فردوسي‌ (كه‌ همان‌ روستايي‌ بيگانه‌ بود) اين‌ امتحان‌ را پذيرفت‌، و عنصري‌ از روي‌ عمد قافيه‌اي‌ برگزيد كه‌ بگمان‌ وي‌ تنها سه‌ مصراع‌ بر آن‌ ميشد ساخت‌ و آوردن‌ مصراع‌ چهارم‌ ممكن‌ نبود. مصراع‌ اول‌ كه‌ عنصري‌ گفت‌ اين‌ بود: چو عارض‌ تو ما ه‌ نباشد روشن‌ / عسجدي‌ مصراع‌ دوم‌ را چنين‌ ساخت‌: مانند رخت‌ گل‌ نبود در گلشن‌ / فرخي‌ گفت‌: مژگانت‌ همي‌ گذر كند از جوشن‌/ و فردوسي‌ با اشاره‌ به‌ يكي‌ از افسانه‌هاي‌ قديم‌ كه‌ چندان‌ معروف‌ نبود، مصراع‌ چهارم‌ را بدينسان‌ آورد: مانند ستان‌ گيو در جنگ‌ پشن‌ / هنگامي‌ كه‌ حاضران‌ مجلس‌ در باره‌ تلميحي‌ كه‌ فردوسي‌ در اين‌ شعر آورده‌ بود استفسار كردند، وي‌ چنان‌ وقوفي‌ درباب‌ داستانها و افسانه‌هاي‌ قديم‌ ايران‌ از خود نشان‌ داد كه‌ عنصري‌ بنزد سلطان‌ محمود رفت‌ و گفت‌ كه‌ عاقبت‌ اكنون‌ كسي‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند داستانهاي‌ ملي‌ را كه‌ بيست‌ يا سي‌ سال‌ پيش‌ دقيقي‌ براي‌ يكي‌ از شاهان‌ ساماني‌ آغاز نهاده‌ به‌ پايان‌ برد.در افسانه‌ بودن‌ اين‌ داستان‌ جاي‌ هيچگونه‌ شك‌ و ترديدي‌ نيست‌ چرا كه‌ فردوسي‌ در اوايل‌ سلطنت‌ محمود بخش‌ اعظم‌ شاهنامه‌ را به‌ پايان‌ رسانيده‌ بود و سالها پيش‌ از به‌ دنيا آمدن‌ محمود سرايش‌ منظومه‌ عظيم‌ خود را آغاز كرده‌ بود. 2- بعضي‌ از منابع‌ اين‌ مبلغ‌ را بيست‌ هزار سكه‌ نقره‌ دانسته‌اند ولي‌ ظاهرا شصت‌ هزار درهم‌ (سكه‌ نقره‌) صحيح‌تر است‌. 3- نظامي‌ عروضي‌ سمرقندي‌ در اين‌ ارتباط چنين‌ گفته‌ است‌: (در سنه‌ اربع‌ عشره‌ خمسمائه‌ به‌ نيشابور شنيدم‌ از امير معزي‌ كه‌ او گفت‌ از امير عبدالرزاق‌ شنيدم‌ به‌ طوس‌ كه‌ گفت‌، وقتي‌ محمود به‌ هندوستان‌ بود از آنجا بازگشته‌ بود، و وي‌ به‌ غزنين‌ نهاده‌ مگر در راه‌ او متمردي‌ بود و حصاري‌ استوار داشت‌ و ديگر روز محمود را منزل‌ بردر حصار او بود. پيش‌ او رسولي‌ بفرستاد كه‌ فردا بايد كه‌ پيش‌ آيي‌ و خدمتي‌ بياري‌، و بارگاه‌ ما را خدمت‌ كني‌، و تشريف‌ بپوشي‌ و بازگردي‌. ديگر روز محمود بر نشست‌ و خواجه‌ بزرگ‌ بر دست‌ راست‌ او همي‌ راند، كه‌ فرستاده‌ بازگشته‌ بود و پيش‌ سلطان‌ همي‌ آمد. سلطان‌ با خواجه‌ گفت‌، چه‌ جواب‌ داده‌باشد، خواجه‌ اين‌ بيت‌ فردوسي‌ را بخواند: اگر جز به‌ كام‌ من‌ آيد جواب/ من‌ و گرز و ميدان‌ وافراسياب‌ / محمود گفت‌: اين‌ بيت‌ كراست‌ كه‌ مردي‌ از او همي‌ زايد. گفت‌ بيچاره‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ راست‌ كه‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌ رنج‌ برد و چنان‌ كتابي‌ تمام‌ كرد و هيچ‌ ثمر نديد. محمود گفت‌ سره‌ كردي‌ كه‌ مرا از آن‌ يادآوري‌. كه‌ من‌ از آن‌ پشيمان‌ شده‌ام‌. آن‌ آزادمرد از من‌ محروم‌ ماند. به‌ غزنين‌ مرا ياد ده‌ تا او را چيزي‌ فرستم‌. خواجه‌ چون‌ به‌ غزنين‌ آمد بر محمود ياد كرد. سلطان‌ گفت‌ شصت‌ هزار دينار ابوالقاسم‌ فردوسي‌ را بفرماي‌ تا به‌ نيل‌ دهند و با شتر سلطاني‌ به‌ طوس‌ برند و از او عذر خواهند. خواجه‌ سالها بود تا در اين‌ بند بود. آخر آن‌ كار را چون‌ زر بساخت‌ و اشتر گسيل‌ كرد و آن‌ نيل‌ به‌ سلامت‌ به‌ شهر طبران‌ رسيد. از دروازه‌ رودبار اشتر در مي‌شد و جنازه‌ فردوسي‌ به‌ دروازه‌ رزان‌ بيرون‌ همي‌ بردند. در آن‌ حال‌ مذكري‌ بود در طبران‌، تعصب‌ كرد و گفت‌: من‌ رها نكنم‌ تا جنازه‌ او در گورستان‌ مسلمانان‌ برند، كه‌ او را فضي‌ بود. و هرچه‌ مردمان‌ بگفتند با آن‌ دانشمند در نگرفت‌. درون‌ دروازه‌ باغي‌ بود از آن‌ فردوسي‌. او را در آن‌ باغ‌ دفن‌ كردند. گويند از فردوسي‌ دختري‌ ماند سخت‌ بزرگوار. صلت‌ سلطان‌ خواستند بدو سپارند قبول‌ نكرد و گفت‌: بدان‌ محتاج‌ نيستم‌...) 4- گويند پس‌ از آنكه‌ شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از نماز خواندن‌ بر جنازه‌ حكيم‌ امتناع‌ ورزيد در شب‌ فردوسي‌ را به‌ خواب‌ ديد كه‌در بهشت‌ مقامي‌ بلند يافته‌ است‌. از او پرسيد كه‌ چگونه‌ بدين‌ مقام‌ رسيدي‌؟ گفت‌ به‌ سبب‌ اين‌ بيت‌ كه‌ در آن‌ از يكتايي‌ خداي‌تعالي‌ سخن‌ گفته‌ام‌: جهان‌ را بلندي‌ و پستي‌ تويي/ ندانم‌ چه‌اي‌، هر چه‌ هستي‌ تويي‌ / اگر چه‌ در صحت‌ اين‌ داستان‌ جاي‌ شك‌ و ترديد است‌ ولي‌ به‌ هر صورت‌ خود نمايانگر مقام‌ والاي‌ علمي‌ و ديني‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ زمين‌ است‌.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:35  توسط سیاوش قهرمانی  | 

رودکی

 

                                           زندگی نامه رودکی




بزرگترین و مشهورترین شاعر دوره سامانی، ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی، از اهالی رودک از قرای سمرقند بود. وی نخستین شاعر مهم زبان دری و در حقیقت پدر شعر دری محسوب می شود و کسانی که پیش از او بفارسی شعر گفته اند اشعارشان زیاد نبوده و از حیث روانی و استحکام نیز بپای اشعار رودکی نمیرسیده است.



با وجود اینکه بعضی از کسانی که درباره زندگی این شاعر نوشته اند اساساً به نابینائی او اشاره نکرده اند؛ اما نویسندگان زیادی چه آنهایی که بزمان رودکی نزدیک بوده اند و چه آنهایی که بعدها در این مورد نوشته اند، در اینمورد صراحت دارند. هر چند تشبیهات و توصیفات دقیق و لطیفی که در اشعار رودکی هست انسان را در کوری او دچار تردید میکند، لیکن در نابینائی او نباید مردد بود. حتی بنا بر نظر محققان، اینکه وی کور مادرزاد بوده مسلم شده است.



در مورد قدرت حافظه او گفته اند که در هشت سالگی تمام قرآن را از بر داشت و در این سن به شعر گفتن پرداخت و معانی دقیق میگفت. آوازی خوش و دلکش داشت و بسبب داشتن صدای خوب به نوازندگی پرداخت و از شخصی بنام بختیار که استاد موسیقی بود نواختن بربط را آموخت و در آن مهارت زیادی کسب کرد.



وقتی رودکی به دربار امیر نصر بن احمد سامانی راه یافت مورد تشویق و اکرام قرار گرفت و این پادشاه که شیفته ذوق و قریحه او شده بود، هدایای فراوان و مال بسیار به او بخشید و او را آسوده و توانگر کرد. رودکی نیز گذشته از قصاید بسیاری که در ستایش امیر گفت کتاب کلیله و دمنه و چند داستان دیگر را به فرمان او بشعر درآورد.



رودکی شاعری بزرگ و پرمایه بود و نه فقط شاعران معاصر او بلکه اکثر شاعرانی که بعد از او آمدند نیز بفضل و برتری او اقرار کرده اند و او را سلطان شاعران و استاد شاعران می شمرده اند. گذشته از این، از حیث مقدار شعر نیز شاعران دیگر بپای او نمیرسیدند.



از آثار بجا مانده چنین بر می آید که اشعار او صد دفتر می شده و یکی از شاعران قرن ششم ادعا کرده است که اشعار او را شمرده و آنرا از یک میلیون و سیصد هزار بیت هم افزون دیده است. شاید این رقم خالی از مبالغه نباشد؛ اما افسوس که از اشعار بسیار این شاعر اکنون به اندازه هزار بیت هم باقی نمانده است.



رودکی شاعری توانا و دارای طبعی سرشار بوده است؛ در وصف احوال و مناظر قدرت عجیبی نشان داده است و تشبیهات و توصیفات دقیقی در اشعار خود بکار برده است، و بعضی از نویسندگان بهمین علت گفته اند که شاعر در قسمت اول عمر خود بینا بوده است.



گذشته از شاعری رودکی در نواختن چنگ و بربط نیز مهارت تمام داشته و ظاهراً در مجالس امیر نصر و رجال دولت سامانی بسبب همین ذوق و هنر خویش عزت و حرمت بسیار پیدا کرده است.



مشهور است که سخن او در امیر تأثیر بسیار داشته و ابوالفضل بلعمی وزیر معروف نیز در عرب و عجم برای او نظیری نمی شناخته است.



وفات رودکی بسال 329 هجری قمری اتفاق افتاده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:49  توسط سیاوش قهرمانی  | 

سهراب سپهری

زندگی نامه سهراب سپهری
سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذشت و در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران درگذشت.

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذشت و در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران درگذشت.

وی پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران (خرداد ۱۳۲۴)، در آذر ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا کرد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمناً در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود.

شعر سهراب

شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاند. آثار وی پُر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست. سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه ی اشیاء باریک می شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می ساخت، بدین علت است که اندیشه ها و تجربه های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است. سهراب سپهری دارای سبک ویژه ای است که می توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه ی شعر نو در سال ۱۳۳۲، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سالها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.

سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریفترین و پر ظرفیت ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می ماند. شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می داد. همه ی اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می رفت و به آن حیات معنوی می بخشد. گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه ی خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است. او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت. در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:42  توسط سیاوش قهرمانی  | 

عارف قزوینی

زندگینامه ی عارف قزوینی

زندگینامه یا بیوگرافی که به آن شرح حال، حسب حال ،سرگذشت، گزارش و ترجمه احوال، تذکره حال، نیز گفته اند شامل نوشته هایی است که در آنها رویدادهای زندگی شخصیت هایی از مشاهیر دین و دانش و بزرگان ادب و سیاست شرح داده شده است.
کتابهایی نظیر سرگذشت پیامبران که برخی از آنان به نام
قصص انبیاء شهرت دارد یا شرح وقایع زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که در فن تاریخ نویسی زبان تازی،سیره نام دارد.

نظیر: سیره ابن اسحق (ف: 151 ه.ق) مولف کتاب مغازی که درباره غزوات حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نوشته شده است و سیره این هشام (ف: 218 ه.ق) با شرح حال ائمه هدی –علیه السلام- و زندگینامه
شهدا و کتب رجال که مشتمل بر ذکر احوال حکماء، علماء، مشایخ صوفیه است و یا ترجمه احوال شاعران که تذکره نام دارد، از نوع زندگینامه به شمار می رود.

در عصر حاضر کتابها و مقالاتی در بزرگداشت شخصیتهای مذهبی،
ادبی، علمی و . . . نوشته می شود که مشتمل بر شرح احوال و سال شمار رخدادهای عمر این شخصیتهاست همراه با مجموعه مقالاتی که برخی از نویسندگان به یاد آنان در زمینه موضوعات گوناگون می نویسند.

این گونه آثار که گاه با عنوان "یاد نامه" نظیر یادنامه
علامه امینی، یادنامه استاد شهید مطهری، یادنامه سالگرد دکتر علی شریعتی، یادنامه علامه طباطبائی منتشر می شود و گاه با عناوینی که مرکب از نام شخصیت مورد نظر با کلمه "نامه" است مانن: همائی نامه، آرامنامه و گهگاه به نامهای دیگر نظیر: فرخنده پیام (یادگار نامه استاد دکتر غلامحسین یوسفی) منتشر می شود، جزء زندگینامه ها به شمار می آید. یادنامه های مذکور از آنجا که معمولاً به قلم پژوهندگان و نویسندگانی فاضل به رشته تحریر در می آید، اغلب دارای نثری استوار و خواندنی است و از لحاظ ادبی قابل توجه می باشد.

در زمان ما ایروینگ استون نویسنده آمریکایی که در 1989 در گذشت در این زمینه به شهرت رسید. معروف ترین اثر او شور زندگی است که در باب زندگی
ونسان وان گوگ نوشته است. آثار دیگری هم دارد از قبیل رنج و سرمستی در باب زندگی میکل آنژ و ملوان سوار کار درباره زندگی جک لندن. زندگینامه فروید و چارلز داروین را هم نوشته است. رومن رولان هم در این زمینه معروف است. او زندگینامه بتهوون، میکل آنژ، تولستوی و گاندی را نوشته است.

از قدیمی ترین نمونه های زندگینامه نویسی در غرب کتاب حیات مردان نامی اثر پلوتارک است که در قرن اول میلادی نوشته شده است. البته ممکن است کسی خود، زندگی نامه خود را بنویسد که به آن Autobiography گویند مثل "زندگی من" از احمد کسروی، از قدیمی ترین نمونه های اتوبیوگرافی در ایران، اتوبیوگرافی ابوعلی سینا است که آن را بر شاگردان خود املاء کرده است.

یکی از فروع زندگی نامه نویسی، خاطره نویسی است، زیرا این دو معمولاً با هم در آمیخته اند. چنان که سیمون دو بوار و گوته خاطرات خود را نوشته اند. عارف قزوینی هم بخش هایی از زندگی و خاطرات خود را نگاشته است که در مقدمه دیوانش به طبع رسیده است. از برخی از نویسندگان هم یادداشت هایی به جا مانده که جنبه هنری و ادبی دارند. مثل یادداشتهای
کافکا.

سفرنامه نویسی هم از فروع زندگینامه نویسی است. زیرا بخشی از زندگی نویسنده را در بر می گیرد. تذکره نویسی را هم می توان از فروع زندگینامه نویسی محسوب داشت. زیرا در آنها از شرح حال و آثار شاعران یا عارفان سخن رفته است. از آنجا که خاطره نویسی و سفرنامه نویسی و زندگی نامه نویسی ادبی، با بیان احساسات و عواطف همراه است می توان آنها را جزو ادب غنایی محسوب داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:43  توسط سیاوش قهرمانی  | 

صائب تبریزی

زندگی نامه در سال 1039 هـ.ق كه صائب و ظفرخان در ركاب شاه جهان در برهانپور بودند، خبر رسيد كه پدر صائب از ايران به اكبرآباد هندوستان آمده است و مي‏خواهد او را با خود به ايران ببرد. صائب از ظفرخان و پدر او، خواجه ابوالحسن تربتي اجازه بازگشت خواست، اما حصول اين رخصت تا دو سال طول كشيد. در سال 1042 هـ.ق، كه حكومت كشمير به ظفرخان (به نيابت از پدرش) واگذار شد، صائب نيز به آن جا رفت، و از آن جا هم به اتفاق پدر عازم ايران شد. پس از بازگشت به ايران، در اصفهان اقامت گزيد و فقط گاهي به شهرهايي از قبيل قزوين، اردبيل، تبريز و يزد سفر كرد. صائب در ايران شهرت فراوان يافت و شاه عباس دوم صفوي او را به لقب ملك الشعرايي مفتخر ساخت.

وفات صائب در اصفهان اتفاق افتاد. سن او به هنگام وفات از 65 تا 71 گفته‏اند. آرامگاه او در اصفهان و در محلي است كه در زمان حياتش معروف به تكيه ميرزا صائب بود. تعداد اشعار صائب را از شصت هزار تا صد و بيست هزار و سيصد هزار بيت و بالاتر نيز گفته‏اند.

ديوان او مكرر در ايران و هندوستان چاپ شده است. صائب خط را خوش مي‏نوشت و به تركي نيز شعر مي‏سرود.

n       حماسه و قصيده غالبترين انواع ادبي و در مرحله‏اي پس از اين دو، غزل عرصه بيان احساسات و عواطف شاعران موسوم به سبك خراساني محسوب مي‏شد.

سبك خراساني بر عناصري چون فخامت زبان و تصاوير شفاف و محسوس همراه با حس عاطفي غليظ بنياد گرفته بود.

جهان بيني اكثر شاعران اين دوره (به استثناي يكي دو تن) بيش از آن كه افلاكي و حقيقي باشد، مجازي و دنيوي بود. شعر فارسي با گذر از سبك خراساني و حضور و ظهور خلاق شاعراني عارف در آن، زيبايي سرشار و متعالي و ظريفي عظيم و غني و وجوهي چندگانه پيدا كرد و انديشه عرفاني غالبترين صبغه دروني آن شد.

هر كدام از بزرگان اين سبك همچون قله‏هاي تسخير ناپذيري شدند كه با گذشت ساليان دراز، هنوز سايه سنگينشان بر شعر و ادب فارسي گسترده است.

در اين سبك، برخلاف جهان حسي و ملموس سبك خراساني، شعر پاي در وادي مفاهيم انتزاعي گذاشت. به گونه‏اي كه شاعران بزرگ، متفكران بزرگي نيز بودند.

n       در همين دوران بود كه غزل فارسي با دستكار بزرگاني چون خافظ و سعدي به اوج حقيقي خويش نزديك شد.

پس از قرن هشتم هجري اغلب شاعران، جز حفظ سنت و حركت در حد و حدود و حاشيه آثار گذشتگان گامي فراپيش ننهادند. از قرن نهم به بعد، گروهي از شاعران ـ در جستجوي راهي تازه ـ كوشيدند تا شعر خود را از تقليد و تكرار رهايي بخشند.

كوششهاي اين گروه در بيان صميمانه و صادقانه حس و حال دروني و زباني سهل و ساده و دور از تكلف و مناظره عاشق و معشوق خلاصه شد.

از شاعران اين گروه كه در تذكره‏ها با عنوان شاعران «وقوعي» و يا مكتب وقوع نام برده مي‏شوند، كساني همچون بابافغاني، وحشي بافقي، اهلي و هلالي از بقيه معروفند.

n       آثار شاعران مكتب وقوع اگر چه در كنار آثار ديگر سبكها اهميتي درخور پيدا نكرد، اما همچون پل ارتباطي بين سبك عراقي و سبك هندي زمينه‏اي براي پيدايش «طرز نو» بود. مرور اين دو بيت از وقوعي تبريزي (از شاعران سبك وقوع) خالي از فايده نيست:

زينسان كه عشق در دلم امروز خانه ساخت

مي‏بايدم به درد دل جاودانه ساخت

چون مرغ زخم خورده برون شد ز سينه دل

آن بال و پر شكسته كجا آشيانه ساخت؟
از آغاز قرن دهم هجري تا ميانه قرن دوازدهم هجري، شعر فارسي رنگ و بويي ديگر به خود گرفت و شاعران معيارهاي زيبا شناختي جديدي را مبناي آفرينش آثار خود كردند و به كسب تجربه‏هايي تازه پرداختند كه بعدها اين «طرز نو» به سبك هندي معروف شد.

پس از قرن پنجم هجري، زبان شعر فارسي به همت شاعران عارفي نظير، سنايي، نظامي، مولانا، سعدي و حافظ در سبكي ويژه كه بعدها سبك عراقي ناميدندش، استحاله شد. پيش از ظهور اين بزرگان، شعر فارسي مبتني بر دريافتهاي حسي و بدوي از هستي بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:29  توسط سیاوش قهرمانی  | 

فرخي يزدي

زندگينامه محمد فرخي يزدي
زندگينامه محمد فرخي يزدي

محمد فرخي يزدي در سال 1267 شمسي مصادف با 1306ه.ق در يزد چشم به جهان گشود و علوم مقدماتي را در آن شهر فرا گرفت. فرخي از همان كودكي رنج و سختي را حس كرد و از نزديك، سختي و رنج اطرافيان خود را ديد و بر اثر اين رنجها بود كه روحيه انقلابي در وي پديدار گرديد و چون ذوق سرشاري به شعر داشت افكار انقلابي خود را به نظم كشيد.
فرخي در اوايل پيدايش مشروطيت و تشكيل حزب دموكرات ايران از دموكرات خواهان يزد گرديد و در نتيجه سرودن اشعار انقلابي حاكم يزد دستور داد دهان او را با نخ و سوزن بدوزند و اين نمونه اي از جنايتكاري هاي دوران استبداد بود. او در سال 1328 ه. ق به تهران آمد و به فعاليتهاي خود ادامه داد و اشعار و مقالات انقلابي در جرايد منتشر ساخت. او در جنگ جهاني اول به بغداد و كربلا رفت و چون تحت تعقيب انگليسيان قرار گرفت پياده از بيراهه به شهر موصل رفت و از آنجا به ايران آمد و مورد حمله تزارها قرار گرفت. اما از اين حمله جان سالم به در برد.
فرخي در دوره نخست وزيري وثوق الدوله به علت مخالفت با قرارداد 1919 ميلادي به زندان افتاد و سه ماه را در آنجا گذرانيد. پس از آزادي در سال 1340 ه. ق روزنامه طوفان را منتشر ساخت و با نشر مقالات انتقادي به آگاهي و بيداري مردم كمك فراواني كرد. فرخي در جشن دهمين سالگرد انقلاب اكتبر شوروي در سال 1927 ميلادي بنا به دعوت دولت اتحاد جماهير شوروي به اتفاق چند تن به آن كشور رفت و چند روزي در آنجا گذراند و بعد از بازگشت به ايران سفرنامه خود را در روزنامه طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمايل دولت بود روزنامه اش توقيف و سفرنامه اش ناتمام ماند.
فرخي در دوره هفتم مجلس شوراي ملي از طرف مردم يزد به نمايندگي مجلس انتخاب شد ولي در نتيجه ناخشنودي مأمورين دولتي مجبور به مهاجرت به برلين شد. بعدها هيچوقت كار خود را به عنوان شاعر و روز نامه نگار كنار نگذاشت و به زودي جزو هيأت نويسندگان نشريه پيكار شد كه در آنجا به راه افتاده بود. بعد از مدتي رسماً به او اجازه داده شد كه به تهران بازگردد ولي كمي بعد از آن به اتهام توهين به خانواده سلطنتي دستگير شد و به زندان افتاد و سرانجام در 25 مهر ماه سال 1318 شمسي به دستور رضاشاه در زندان شهرباني به وسيله آمپول هوا كشته شد كه از مدفنش نيز اطلاع دقيقي در دست نيست.

ويژگي سخن

فرخي يزدي از بزرگترين شاعران غزلسراي عصر خود بود. غزليات سياسي وي در ادبيات فارسي بي نظير است. با اينكه او از تحصيلات عاليه بي بهره بود وليكن شعر او بسيار پيچيده و محكم تر از اشعار معاصرينش است. اشعار فرخي داراي مفهومي جدي و قاطع است كه معتقد به آرماني است كه حاضر است به خاطر آن خود را قرباني سازد. افكار و عقايدش متمايل به سوسياليست بود و در جبهه چپ سوسياليستهاي دموكرات فعاليت مي كرد. او در اشعارش هرگز از شورانيدن ملت عليه تمام نيروهايي كه مردم را در استثمار داشتند فرو گذاري نكرد. او از لحاظ قالب شعري هوادار شعر قديم بود و همين عامل يكي از دلايل مشهور شدن اشعار او شد. او در اشعارش به شدت از طبقات محروم جامعه دفاع مي كرد و به طور كلي بايد گفت كه سخن و شعر فرخي در فرمي كلاسيك و داراي مفهومي انقلابي و مدافع حقوق رنجبران مي باشد.

معرفي آثار

از او ديوان اشعاري باقي مانده كه در قالب هاي مختلف شعري عقايد خود را يبان كرده است.

گزيده اي از اشعار

اي كه پرسي تا به كي در بند دربنديم ما / تا كه آزادي بود دربند دربنديم ما
خوار وزار وبيكس وبي خانمان و دربدر / با وجود اين همه غم شاد وخرسنديم ما
جاي ما در گوشه صحرا بود مانند كوه / گوشه گير وسربلندوسخت پيونديم ما
در گلستان جهان چون غنچه هاي صبحدم / با درون پر ز خون در حال لبخنديم ما
مادر ايران نشد از مرد زاييدن عقيم/ زان زن فرخنده را فرزانه فرزنديم ما
ارتقاع ما ميسر مي شود با سوختن / بر فراز مجمر گيتي چو اسفنديم ما
گر نمي آمد چنين روزي كجا دانند حق / در ميان همگنان بي مثل و ماننديم ما
كشتي ما راخدايا ناخدا از هم شكست / با وجود آنكه كشتي را خداونديم ما
در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي / چون ز ايجاد غزل طرح نو افكنديم ما

آزادي

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي -دست خود ز جان شستم از براي آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را -مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي
با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز -حمله مي كند دايم بر بناي آزادي
در محيط طوفانزاي ماهرانه در جنگ است -ناخداي استبداد با خداي آزادي
و اين محبت را گر كني ز خون رنگين -مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل -دل نثار استقلال جان فداي آزادي

افسانه شيرين

شب كه در بستم دست از مي نابش -چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا -گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم -آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع -آتشي در دلش افكند و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد -خواندم افسانه شيرين و خوابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود -آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:21  توسط سیاوش قهرمانی  | 

نسیم شمال

زندگی نامه  سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته و بعد سور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن ضمیر آشنا شده است. دوره تحصیلات مقدماتی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیه و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است.
سید اشرف در سال ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در رشت منتشر کرد که تا انحلال مشروطه دایر بود. در سال ۱۳۲۶ که مجلس بمباران و روزنامه ها و انجمن ها برچیده شده، نسیم شمال نیز متوقف گشت و در سال ۱۳۲۷ پس از فتح تهران دوباره انتشار یافت. سید اشرف الدین در سال ۱۳۳۳ به تهران آمد و روزنامه نسیم شمال را در تهران دایر کرد.
سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ میکرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر  جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست میگرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک مینشستند و گوش میداند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا میزدند.
شعرعای سیداشرف الدین هر چند به بلندی سخن گویندگان کلاسیک نمیرسید، اما از حیث ترکیب عبارات و سبک بیان بر بسیاری از اشعار فکاهی و سیاسی آن زمان برتری دارد. قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزدای است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار میداد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با سیک و روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش میداد. اشعار اصیل او نیز، که تحت تاثیر مستقیم صابر سروده نشده، پر از طنز خفیف و در عین حال کوبنده است. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران و دشمنان آزادی و کلیه کسانی که دریند کشور و مردم نبودند به باد استهزا و ریشختند گرفته شده اند.
سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و بی اعتنا به مال دنیا و به تمام معنی حامی و طرفدار طبقات زحمتکس بود، آزادکی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود، اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یادداشت، قصه های شیرین میگفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر میخواند، در سراسر زندگی مجرد زیست تا سرانجام در سال ۱۳۴۵ هجری قمری شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. بدین علت با دستاویز او را به تیمارستان برد. چند سالی به حال فقر و تنگدستی و بیماری زنده بود تا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ هجری قمری چشم از جهان فروبست.

                                            آخ عجب سرماست ....
آخ عج سرماست امشب ای ننه                       ما که می میریم در هذا السنه
تو نگفتی می کنیم امشب الو                          تو نگفتی میخوریم امشب پلو
نه پلو دیدم امشب نه چلو                                 سخت افتادیم اندر منگنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر                          باد می آید زهر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیر                       می دوم از میسره بر میمنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اغنیا مرغ مسما می خورند                             با غدا کنیاک و شامپا می خورند
منزل ما جمله سرما می خورند                        خانه ما بدتر است از گردنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اندرین سرمای سخت شهر ری                       اغنیا ژیش بخای مست می
ای خداوند کریم فرد و حی                              داد ما گیر از فلان الطزنه
                                    اخ عجب سرماست امشب ای ننه
خانباجی می گفت با آقا جلال                         یک قرن دارم من از مال حلال
می خرم بهر شما امشب زغال                       حیف افتاد آن قرآن در روزنه
                                     آخ عجب سرماست امشب ای ننه
می خورد هر شب جنا مستطاب                     ماهی و قرقاول و جوجه کبات
ما برای نان جو در انقلاب                                 وای اگر ممتد شود این دامنه
                                      آخ عجب سرماست امشب ای ننه
تجم مرغ و روغن و چوب سفید                       با پیاز و نان گر امشب می رسید
می نمودم اشکنه امشب ترید                        حیف ممکن نیست پول اشکنه
......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:7  توسط سیاوش قهرمانی  | 

بابا طاهر

زندگینامه

پیری وارسته و درویشی فروتن که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته و گوشه ی عزت برگزیده و از های و هوی این جهان فانی دل فرو شسته.

بابا طاهر از شاعران اواسط قرن 5 هجری و معاصران طغرل بیگ سلجوقی بوده است امروزه آگاهی زیادی از زندگی او در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است.چنانکه خود میگوید:

من از روز ازل طاهر بزادم از این رو نام بابا طاهر ستم

نامش طاهر و باطنش طاهر تر و منزه تر از نامش شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است و در جای دیگر گفته اند: کلمه ی بابا در اول اسم عنوان طریقطی او است و در زبان فارسی به معنای پدر ریش سفید و بزرگ، بابا را پیران کامل اطلاق میکردند که به منزله ی پدر باشند و بعضی دیگر گویند: بابا از عناوین ممتاز سلسله ی بکتاشیه بوده است.

کلمهی عریان نیز که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی و لخت و عور زیستن وی می باشد.

او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آن چنان که در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و بابا را از جنبه ی خود بینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خود ستایی بر نیاید و در واقع باید تصور نمود این عارف ربانی ما فوق تصورات مادی و قیل و قال های عادی سیر می کذده و افکار او در فرا سوی این زمین بوده و در کران ها جولان می داده تا آن جا که به مرم روزگارش بدان اشاره می کردند یا شعار میدادند وی بدان عمل می نمود و آن کسوتی را که سایرین برای پوشش آن به تن میکردند او از تن دریده و خود را از آنان عریان ساخته و بدین جهت هم لقب عریان گرفته.بابا هرگز به خود توجه نداشت و به توجه دیگران هم نسبت به خویش بی اعتنا بوده.کلمات قصار و شیوای او با معانی بلند و دل انگیز آن چنان استکه در تار و پود جان هر شنونده ای رسوخ میکند. بابا با همهی مقامات والا و کمالات انسانی در تمام عمر گمنام و گوشه گیر زیسته و همین عزلت گزینی او هم یکی از عواملی است که موجب شده تا نام نشانی از این بزرگ شوریده باقی نمانده باشد اما نام و نشان او را می توان در همه جا یافت و این بخاطر اندیشه ی والای اوست که در لابه لای اشعارش منعکس شده و مشهود است. بابائل در گرو حق داشته تا آن جا که حتی نا ملایمات روزگار را به راحتی تحمل نموده از جمله این حوادث غمناک مرگ فرزندش فریدون بوده.

بوره کز دیده جیحونی بسازم بوره لیلی و مجنونی بسازم

فریدون عزیزم رفتی ازدست بوره کز نو فریدونی بسازم

طاهر سال های بسیاری از عمر خود را به سیر و سیاحت گذرانید و مسافرتی به اصفهان و شیراز نیز داشته مهمترین ذکری که برای اولین بار از بابا شده از این قرار است:

راوندی گوید:

شنیدم که چون سلطان طغرل بیگ به همدان آمد، از اولیاء سه پیر بودند بابا طاهر، بابا جعفر، یحخ، حمشاد کوهی است بر همدان که ـن را خضر خوانند و این سه بر آن جا ایستاده بودند. نظر سلطان بر ایشان آمد پیاده شد و با وزیر خود ابو نصر کندری، نزدشان رفت و دستهایشان را بوسید.بابا طاهر، عارفی شیفته بود. سلطان را گفت: ای ترک با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت که آن چه تو فرمایی.گفت: آن کن که خدای تعالی می فرماید که(( اِنَ الله یامرٌ بالعَدلٌ و الإحسان))

سلطان بگریست و گفت: چنین کنم. بابا دستش را گرفت و گفت: از من پذیرفتی؟گفت: آری.بابا سر ابریقی شکسته که سال ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت سلطان کرد و گفت: مملکت در عالم چنین در دست تو کردم بر عدل باش.

نقل کرده اند که سلطان طغرل سال ها آن سر ابریق را در میان تعویدهای خویش داشت و چون جنگی پیش می آمد، آن را در انگشت می کردی و اعتقادی پاک وصاف به آن داشت.

مقبره ی بابا طاهردر انتهای شهر همدان سمت مغرب در سرزمین بلندی نزدیک بقعه ی امانژاد حارث بن علی واقع است و مرقدش طوافگاه اهل دل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:0  توسط سیاوش قهرمانی  |